شهید بهنام محمدی
دریا دل کوچک خرمشهر...
مهدی رفیعی جلو آمد...چی شده بهنام؟کشتی هات غرق شدن؟
مهدی همیشه سربه سربهنام میگذاشت..اما این بار بهنام منتظربهانه ای بود تا دعوا راه بیندازد..به مهدی براق شد!
بهنام:اصلا به توچه؟چرا به صالی چپ چپ نگاه میکنی؟
صالی بهنام را به گوشه ای برد...چی شده بهنام؟
-کاکا!این مهدی رفیعی به تو چپ چپ نگاه میکرد.نکنه منظور بدی داشته باشه؟نکنه میخواد بلایی سر تو بیاره؟
صالح دست بهنام را خواند.فهمید میخواهد خودش را دل او جاکند وبه اونشان دهد محافظ وپشتیبانش است تاصالح با آمدنش به عملیات جدید موافقت کند..مهدی خندید!
-می بینی کاکا؟الانم داره تو رو مسخره میکنه؟حسابش رو برسم؟
صالح:امروز هرکاری بکنی من تو رو باخودم نمی برم..میمونی تو مسجد خرمشهر.. مهدی از همه ما بزرگتره .زن وبچه دار داره...
بهنام که دید حقه اش نگرفت افتاد به التماس..تو رو خدا بذاربیام!براتون آب ومهمات میارم..میرم تو دل عراقیها شناسایی میکنم!
صالح:دستور فرمانده می فهمی یعنی چی؟اگه تو رو اونجا ببینم دمار از روزگارت درمیارم!
.....بهنام از مسجدبیرون رفت!یک وانت قراربودبرای بچه ها مهمات ببره.سریع پشت کابین وانت قایم شد.خمپاره وتوپ های مستقیم بلای جان مدافعین شده بود..نصف نیروها بی سلاح ومهمات بودند..صالح متوجه شد کسی ازپشت پیراهنش را می کشد!
-سلام کاکا!صالی منم بهنام!حالت خوبه کاکا؟
-تو اینجا چه میکنی؟مگه نگفتم نیا؟بزنم تو گوشت؟
بهنام از جیبش یه جفت جوراب سفید درآورد وگفت:ببین برات چی آوردم!اینا رو از تکاورها برات گرفتم!گفتم کاکام جوراب نداره!
-آخه پسر خوب من یه هفته است تو این اوضاع پوتین از پام درنیومده!جوراب میخوام چیکار؟
..وبعد شانه های استخوانی بهنام را گرفت واو را داخل سنگر گذاشت وگفت:اگه اومدی بیرون قبل از عراقیها خودم میکشمت...(صالح میترسید مبادا بهنام آسیب ببیند ودردل به خاطر رفتاربدی که با او داشت به خود ناسزا میگفت!)
.
.
.صالح سوار وانتی شد که مجروحین را حمل میکرد.همه منتظر واکنش او بودند..ناگاه چشمش به بهنام افتاد با لباس چهارخانه ی خونی..فریاد زد:
مگه نگفتم از سنگر بیرون نیا..بهنام تورو خدا چشماتو باز کن.منم صالی!به خاطر خدا جوابمو بده!
بهنام صدا راشناخت وپلک زد....
به بیمارستان رسیدند...درب اتاق عمل باز شد..بغض دکتر ترکید..دیگر بهنام را صدا نکن!
۲- بهنام در تاریخ 12/11/1345 در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به دنیا آمد ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار.شهریور 59 بود که شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود خیلی ها دا شتند شهر را ترک می کردند باور نمی کرد که خرمشهر دست عراقی ها بیفتد اما جنگ واقعاً شروع شده بود بهنام تصمیم گرفت بماند بمباران هم که می شد بهنام 13 ساله بود که می دوید و به مجروحین می رسید.از دست بنی صدر آه می کشید که چرا وعده سر خرمن میدهدمدافعین شهر با کوکتل مولوتف و چند قبضه سلاح (کلاش و ژ3) مفابل عراقی ها ایستاده بودند بعد رئیس جمهور گفته بود که سلاح مهمات به خرمشهر ندهید بهنام عصبانی بود مردم در شلیک گلوله هم باید عنایت می کردند به سقوط خرمشهر چیزی نمانده بود بهنام میرفت شناسایی چند بار او گفته بود ((دنبال مامانم می گردم گمش کردم)) عراقی ها فکر نمی کردند بچه 13 ساله برود شناسایی رهایش میکردند .یکبار رفته بود شناسایی عراقی ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود وقتی بر می گشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود هیچ چیز نمی گفت فقط به بچه ها اشاره می کرد عراقی ها کجا هستند و بچه ها راه می افتادند یک اسلحه به غنیمت گرفته بود با همان اسلحه 7 عراقی را اسیر کرده بود
احساس مالکیت می کرد به او گفتند که باید اسلحه را تحویل دهی می گفت به شرطی اسلحه را تحویل می دهم که به من حداقل یک نارنجک بدهید یا این یا آن دست آخر به او یک نارنجک دادند یکی گفت ((دلم برای عراقی های مادر مرده می سوزد که گیر بیفتند بهنام خندید))برای نگهبانی داوطلب شده بود به او گفتند((به تو اسلحه نمی دهیم ها))بهنام هم ابرو بالا انداخت و گفت ((ندهید خودم نارنجک دارم)) با همان نارنجک دخل یک جاسوس نفوذی را آورد .شهر دست عراقی ها افتاده بود در هر خانه چند عراقی پیدا می شد که کمین کرده بودند یا داشتند استراحت می کردند خودش را خاکی می کرد موهایش را آشفته می کرد و گریه کنان می گشت خانه هایی را که پر از عراقی بود به خاطر می سپرد عراقی ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند گاه می رفت داخل خانه ها پیش عراقی ها می نشست مثل گرولال ها از غفلت عراقی ها استفاده می کرد و خشاب و فشنگ و کنسرو بر می داشت همیشه یک کاغذ و مداد در جیبش داشت که نتیجه شناسایی را یاداشت می کرد پیش فرمانده که میرفت اول یک نارنجک سهم خودش از غنایم را بر می داشت بعد بقیه را به فرمانده می داد .زیر رگبار گلوله بهنام سر میرسید همه عصبانی می شدند که تو آخر اینجا چکار می کنی برو تو سنگر......... بهنام کاری با ناراحتی بقیه نداشت کاسه آب را تا کنار لب هر کدام بالا می برد تا بچه ها گلویی تازه کنند . خمپاره ها امان شهر را بریده بودند و درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود مثل همیشه بهنام سر رسید اما نارحتی بچه ها دیگر تاثیری نداشت او کار خودش را می کرد کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود ناگهان بچه ها متوجه شدند که بهنام گوشه ای افتاده است و از سر و سینه اش خون می جوشید پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود و چند روز قبل از سقوط خرمشهر شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در 28/مهر/1359 پر گشید و امروز آشیانه بهنام این کبوتر خونین بال در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان شهر آبا و اجدادش مدفون است . ((روحش شاد و راهش پر رهرو باد)) وصیت نامه اولین نوجوان سیزده ساله دفاع مفدس شهید بهنام محمدی بسم الله الرحمن الرحیم من نمیدانم چه بگویم من و دوستانم در خرمشهر می جنگیم به ما خیانت می شود.من می خواهم وصیت کنم هر لحظه در انتظار شهادت هستم . پیام من به پدر و مادر ها این است که بچه های خود را لوس و ننر بار نیاورید از بچه ها می خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند . به خدا توکل کنند . پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید .
۳-
سفارش بهنام به بچه ها
شهید”بهنام محمدی” در بهمن ماه سال ۱۳۴۵در شهر مسجد سلیمان به دنیاآمد، از همان دوران کودکی با سختیها و دشواریهای زندگی آشنا شد و موجب شد تا برای مبارزات عالی و ارزشمند در عرصه ی زندگی آمادگی بیشتر به دست آورد.
به رغم همهی سختیها با کار، فعالیت و حرفه آموزی انس یافت و کارهایی چون خیاطی، تعمیر ماشین و تعمیر رادیو و تلویزیون را فرا گرفت، بهنام پس از انقلاب درتعمیرگاه سپاهپاسداران به عنوان شاگرد مکانیک مشغول به همکاری شد.
دردوران دفاع مقدس و هجوم دشمنان به خرمشهر راه مبارزه با متجاوزان را در پیش گرفت،اوبا همان جسم کوچک اما روح بزرگ و دل دریاییاش به قلب دشمن میزد و باوجود مخالفت فرماندهان، خود رابه صف اول نبرد میرساند تا از شهر و دیار خود دفاع کند.
چندین بارنیزبه اسارت دشمن درآمد اما هربار با توسل به شیوهای از دست آنان گریخت و باز به نبرد و دفاع پرداخت.
بهنام بااستفاده ازتوان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورده و در اختیار فرماندهان جنگ قرار میداد، در یکی از مصاحبههایش از پدر و مادرها خواسته بود که بچههای خود را اهل مبارزه و جنگ و جهاد بار آورند.
بهنام، به بچهها اینگونه سفارش کرده بود: از بچهها میخواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدای ناکرده احساس تنهایی بکند و در هر کاری خدا را فراموش نکنند و به خدا توکل کنند.
آن مبارز شجاع و پرتلاش همچنین کار رساندن مهمات به سایر رزمندگان اسلام را نیز انجام میداد و گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل و فانسقه خود آویزان میکرد که به سختی این سو وآن سو میرفت، حضورش به دیگر رزمندگان روحیه میداد و تلاش بیامان و بیوقفهاش عرصه را بردشمن تنگ می کرد.
بهنام محمدی نوجوان ۱۳ساله خرمشهری در نخستین سال جنگ تحمیلی عاقبت بر اثراصابت ترکش خمپاره در خرمشهر به شهادت رسید.
مادر بهنام در بیان خاطرهای ازاین شهید آوردهاست: ” هنگام شروع جنگ تحمیلی بهنام ۱۳سال و هشت ماه داشت، نخستین فرزندم بود، او در ۱۲سالگی به من میگفت “می خواهم طوری باشم که در آینده سراسر ایران مرا به خوبی یاد کنند و به قهرمان ملی باشم”.
” بهنام را به مدرسه نبردم چرا که پدرش نمیگذاشت، او را به تعمیرگاه سپاه به همراه برادرش فرستادم تا کاری یاد بگیرد، در ایام جنگ میگفت:
مادر دلم میخواهد بروم پیش امام حسین(ع) و بدانم که چگونه شهید شده” ” بهنام آرزوی شهادت در دلش شعله ور بود، او به من کاغذی نشان داد که درباره غسل شهادت در آن نوشته بود و گفت: مامان مرا غسل شهادت بده زیرا می خواهم شهید شوم، تو هم از خرمشهر برو، اینجا نمان میترسم عراقی ها تو را ببرند، مادر اگر شهید بشوم برایم گریه میکنی؟
یکی ازهمرزمانش برایم تعریف کرد که 28/7/59 نزدیک فروشگاه فرهنگیان در خیابان آرش خرمشهر ترکشی خورد و شهید شد.
از بچهها میخواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدای ناکرده احساس تنهایی بکند و در هر کاری خدا را فراموش نکنند و به خدا توکل کنند.
آن مبارز شجاع و پرتلاش همچنین کار رساندن مهمات به سایر رزمندگان اسلام را نیز انجام میداد و گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل و فانسقه خود آویزان میکرد که به سختی این سو وآن سو میرفت، حضورش به دیگر رزمندگان روحیه میداد و تلاش بیامان و بیوقفهاش عرصه را بردشمن تنگ می کرد.
بهنام محمدی نوجوان ۱۳ساله خرمشهری در نخستین سال جنگ تحمیلی عاقبت بر اثراصابت ترکش خمپاره در خرمشهر به شهادت رسید.
مادر بهنام در بیان خاطرهای ازاین شهید آوردهاست: ” هنگام شروع جنگ تحمیلی بهنام ۱۳سال و هشت ماه داشت، نخستین فرزندم بود، او در ۱۲سالگی به من میگفت “می خواهم طوری باشم که در آینده سراسر ایران مرا به خوبی یاد کنند و به قهرمان ملی باشم”.
” بهنام را به مدرسه نبردم چرا که پدرش نمیگذاشت، او را به تعمیرگاه سپاه به همراه برادرش فرستادم تا کاری یاد بگیرد، در ایام جنگ میگفت:
مادر دلم میخواهد بروم پیش امام حسین(ع) و بدانم که چگونه شهید شده” ” بهنام آرزوی شهادت در دلش شعله ور بود، او به من کاغذی نشان داد که درباره غسل شهادت در آن نوشته بود و گفت: مامان مرا غسل شهادت بده زیرا می خواهم شهید شوم، تو هم از خرمشهر برو، اینجا نمان میترسم عراقی ها تو را ببرند، مادر اگر شهید بشوم برایم گریه میکنی؟
یکی ازهمرزمانش برایم تعریف کرد که 28/7/59 نزدیک فروشگاه فرهنگیان در خیابان آرش خرمشهر ترکشی خورد و شهید شد.
۴-«میخواهم یک قهرمان باشم...»
یک اسلحه به غنیمت گرفته بود. با همان اسلحه، هفت عراقی را اسیر کرده بود. احساس مالکیت میکرد. به او گفتند باید اسلحه را تحویل دهی. میگفت: به شرطی اسلحه را میدهم که حداقل یک نارنجک به من بدهید. پایش را هم کرده بود در یک کفش که یا این یا آن. دست آخر یک نارنجک به او دادند. یکی گفت: «دلم برای اون عراقیهای مادر مرده میسوزه که گیر تو بیفتند.» بهنام خندید...
نوجوان شهید «بهنام محمدی راد» در بهمن ماه سال ۱۳۴۵در محله کوت شیخ خرمشهر به دنیا آمد، از همان دوران کودکی، با سختیها و دشواریهای زندگی آشنا و موجب شد تا برای مبارزات عالی و ارزشمند در عرصه زندگی آمادگی بیشتر به دست آورد.
وی با وجود همه سختیها با کار، فعالیت و حرفه آموزی انس یافت و کارهایی چون خیاطی، تعمیر ماشین و تعمیر رادیو و تلویزیون را فرا گرفت. بهنام پس از انقلاب در تعمیرگاه سپاه پاسداران به عنوان شاگرد مکانیک مشغول به همکاری شد.
در دوران دفاع مقدس و هجوم دشمنان به خرمشهر، راه مبارزه با متجاوزان را در پیش گرفت، او با همان جسم کوچک اما روح بزرگ و دل دریاییاش به قلب دشمن میزد و با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد میرساند تا از شهر و دیار خود دفاع کند.
بهنام چندین بار نیز به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شیوهای از دست آنان گریخت و باز به نبرد و دفاع پرداخت. او با بهره گیری از توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورده و در اختیار فرماندهان جنگ قرار میداد.
علاقه عجیبی به امام خمینی (ره) داشت، به گونه ای که اینگونه سفارش کرده بود: از بچهها میخواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدای ناکرده احساس تنهایی بکند.
این نوجوان شجاع و پرتلاش همچنین کار رساندن مهمات به رزمندگان اسلام را نیز انجام میداد و گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل و فانسقه خود آویزان میکرد که به سختی می توانست راه برود.
بهنام محمدی نوجوان سیزده ساله خرمشهری در نخستین سال جنگ تحمیلی عاقبت بر اثر اصابت ترکش خمپاره در خرمشهر به شهادت رسید.
می خواهم یک قهرمان ملی باشم
مادر بهنام در بیان خاطرهای از این شهید می گوید:
1
هنگام آغاز جنگ تحمیلی بهنام سیزده سال و هشت ماه داشت، نخستین فرزندم بود، او در دوازده سالگی به من میگفت: «می خواهم طوری باشم که در آینده سراسر ایران مرا به خوبی یاد کنند و یک قهرمان ملی باشم»
2
دوران انقلاب، نخستین شعاری که یادش میآمد، با اسپری روی دیوار بنویسد، این بود: «یا مرگ یا خمینی، مرگ بر شاه ظالم.» شاهش را هم، همیشه برعکس مینوشت. پدرش هر چه میگفت که بهنام نرو، عاقبت سربازها میگیرندت، توجه نمیکرد. اعلامیه پخش میکرد، شعار مینوشت و در تظاهرات شرکت میکرد. گاهی نیز با تیر و کمان میافتاد به جان سربازهای شاه.
3
بهنام را به مدرسه نبردم، چرا که پدرش نمیگذاشت، او را به تعمیرگاه سپاه به همراه برادرش فرستادم تا کاری یاد بگیرد.
4
یک روز گفت: مادر دلم میخواهد بروم پیش امام حسین(ع) و بدانم که چگونه شهید شده!
5
روزی دیگر کاغذی به من نشان داد که درباره غسل شهادت در آن نوشته شده بود. آرام گفت: مادر مرا غسل شهادت بده! چون می خواهم شهید شوم، تو هم از خرمشهر برو، اینجا نمان میترسم عراقی ها تو را ببرند. یکی از همرزمانش برایم تعریف کرد که 28/ 7/ 59 نزدیک فروشگاه فرهنگیان در خیابان آرش خرمشهر ترکشی به سینهاش خورد و شهید شد.
تا زن نگیری، به بهشت نمی روی!
این خاطره مربوط است به دو سه روز پیش از شهادت بهنام محمدی.
بهنام برای گرفتن یک تکه نان به سوی آشپزخانه می رود. آشپزخانه بخشی از محوطه حیاط مسجد است که با برزنت جدا شده. خواهران برای تهیه غذا، از اذان صبح تا پاسی از شب رفته زحمت می کشند. بهنام دو سه بار یا الله می گوید. احترام از فروغ می پرسد: «کیه؟»
فروغ سر می گرداند، نگاه می کند. می گوید: «کسی نیست، آقا بهنام است»
بهنام می گوید: «خواهرها حجابتان را رعایت کنید، یا الله.»
احترام به فروغ چشمک می زند. بعد با صدای بلند بهنام را صدا می کند: «بهنام جان، تویی؟ بیا داخل تو که نامحرم نیستی».
احترام هم می گوید: «آره مثل بچه من می مانی»
بهنام عصبانی می شود. از در آشپزخانه برمی گردد.
بچهها آماده میشوند تا به مقابله با دشمن بروند. بهنام از دیدن این صحنه طاقتش طاق می شود. مهدی رفیعی را می بیند. با دلخوری و ناراحتی از خواهرها گله می کند. مهدی رفیعی علاقه زیادی به بهنام دارد. گاه سر به سرش می گذارد. جوش و خروش بهنام و غرورش را دوست دارد. با شنیدن حرف های بهنام چهره به هم می کشد.
سر بهنام پایین است و نگاه به زمین دارد. مهدی به سید صالح چشمکی می زند تا سید مطمئن باشد که قصد شوخی دارد. رابطه برادرانه و صمیمانه سید صالح و بهنام، شهره خاص و عام است. بهنام با تمام غرورش در برابر سید صالح موسوی که صمیمانه، صالی صدایش می زند آرام است و حرف شنو. مهدی با لحنی جدی می گوید: «درست می گویند، تو هنوز دهنت بوی شیر می ده. لابد پیش خودت خیال می کنی مرد شدی، نه؟ اصلا اینجا چه کار می کنی؟ نمی گی یک وقت ممکن است نا غافل کشته بشی؟»
بهنام جا می خورد. اصلا توقع چنین برخوردی را نداشت. در تمام مدتی که در خرمشهر مانده است، هیچ کس از گل نازک تر نگفته بودش. نگاه از زمین می کند و به مهدی نگاه می کند، تا شاید اثری از شوخی ببیند. نمی بیند. یاری خواهانه به صالی نگاه می کند. با آن چشم های معصوم، یا به قول بهروز مرادی، چشم های بهشتی. سید طاقت نمی آورد. نگاه می دزدد. بهنام، بهت زده تصمیم می گیرد، خودش جواب مهدی رفیعی را بدهد. با صدایی که مثل همیشه بلند و محکم نبود می گوید:
«اولا همه چیز سرم می شود و می فهمم. ثانیا بچه تو قنداقه! ثالثا خودم می دانم نامحرم هستم. اگر امر به معروف و نهی از منکر نکنم معصیت دارد. تکلیف شرعی است و واجب. آخرش هم می خوام شهید بشوم. آرزو دارم تا به شهادت برسم. مثل خیلی از بچهها، مثل پرویز عرب...»
مهدی نمی گذارد نام شهدا را ردیف کند. به سختی خنده اش را فرو می دهد. با همان لحن جدی ادامه می دهد: «چی بشی؟ شهید؟ لابد توقع داری فوری بری بهشت. نه؟ آقا را باش، بزک نمیر بهار می آد، خربزه با یک چیز دیگر می آد. اگر به این نیت این جا ماندی، همین حالا راهت را بگیر برو اهواز. برو پیش خانوادت».
بهنام میگوید: «چرا؟ مگر من چی کم دارم؟ بیشتر بچههایی که شهید شدند را می شناختم. مثل خودم بودند...»
مهدی میگوید: «پسر جان، علامه دهر، برادر مکلف، برادری که تکلیف شرعی به گردن داری. چه طور نمی دونی که آدم عزب، آدم مجرد که به سن تکلیف رسیده باشد، اما زن نگرفته باشد ایمانش کامل نیست. نصفه است نه؟ اگر هم کشته شود ـ ولو در میدان جنگ، در وسط میدان ـ شهید حساب می شود، ولی به بهشت نمی رود. ببینم این را شنیده بودی دیدی هنوز بچه ای؟»
بهنام نوجوان، بهنام سیزده، چهارده ساله، مثل یک خانه قدیمی و کلنگی فرو می ریزد. از شدت خشم و ناراحتی، چشمانش گشاد شده بود و می درخشید. چند لحظه مردد و بلا تکلیف درجا می ماند. حتی به صالی هم نگاه نمی کند. اشک هایش لب پر می زند. از جا بلند می شود و می دود. امیر دم در مسجد ایستاده بود، دست می اندازد تا کتف بهنام را بگیرد. می خواست نگهش دارد و آرامش کند. بهنام یک گلوله آتش است. با خشونت شانه اش را از پنجه امیر بیرون می کشد و می دود. مهدی اصلا توقع چنین واکنشی نداشت. قبلا هم سر به سرش گذاشته بود؛ اما هرگز تا این حد ناراحت نشده بود. ناراحت می شود. برای توضیح، ابتدا امیر را نگاه می کند. چهره امیر مثل همیشه آرام و باز است. با لبخند شانه بالا می اندازد. مهدی رو به سید صالح که چهره اش برافروخته و غمگین است، می کند و میگوید: «سید به جدت نمی خواستم این قدر ناراحتش کنم، بیا با هم بریم سراغش از دلش دربیاریم.»
سید صالح می گوید: فایده نداره. باید چند ساعتی بگذره تا کمی آروم بشه. اون وقت میشه باهاش حرف زد. شما خودت را ناراحت نکن. راستش از دست من دلخوره؛ نه از شما و آبجی فروغ و احترام.
مهدی میپرسد: «چطور؟»
سید صالح آرام میگوید: والله چه عرض کنم؟ چون همه می دونید حرفش چیه و چی میخواد؟ امروز از کله صبح گیر داده، قسم و آیه که من را هم با خودتان ببرید. می خواهم من هم با عراقیها بجنگم. این شهر که همه اش مال شما نیست. ما هم سهم داریم. هر چی توضیح دادم، دلیل آوردم، نشد.
بچه خاکی نق نقو
سید صالح موسوی (صالی) میگوید: هر وقت اسلحه ژ-3، روی دوشش میانداخت، نوک اسلحه روی زمین ساییده میشد. شبها که روی پشتبام میخوابیدم از من درباره شهادت و بهشت میپرسید. باز فکر میکنم مگر نوجوان 13- 12ساله از مرگ و شهادت چه تصویری دارد که آرزوی آن را دارد.
1
هر بار او را به بهانهای از خرمشهر بیرون میبردیم تا سالم بماند، باز غافل که میشدیم میدیدیم به خرمشهر برگشته و در مسجد جامع مشغول کمک است.
2
شهر دست عراقیها افتاده بود. در هر خانه چند عراقی پیدا میشد که یا کمین کرده بودند و یا داشتند استراحت میکردند. خودش را خاکی میکرد. موهایش را آشفته میکرد و گریهکنان میگشت. خانههایی را که پر از عراقی بود، به خاطر میسپرد. عراقیها هم با یک بچه خاکی نقنقو کاری نداشتند.
3
گاهی میرفت درون خانه پیش عراقیها مینشست، مثل کر و لالها و از غفلت عراقیها استفاده میکرد و خشاب و فشنگ و حتی کنسرو برمیداشت و برمیگشت. همیشه یک کاغذ و مداد هم داشت که نتیجه شناسایی را یادداشت میکرد. پیش فرمانده که میرسید، اول یک نارنجک، سهم خودش را از غنایم برمیداشت، بعد بقیه را به فرمانده میداد.
4
یک اسلحه به غنیمت گرفته بود. با همان اسلحه، هفت عراقی را اسیر کرده بود. احساس مالکیت میکرد. به او گفتند باید اسلحه را تحویل دهی. میگفت به شرطی اسلحه را میدهم که دست کم یک نارنجک به من بدهید. پایش را هم کرده بود در یک کفش که یا این یا آن. دست آخر یک نارنجک به او دادند. یکی گفت: «دلم برای اون عراقیهای مادر مرده میسوزه که گیر تو بیفتند.» بهنام خندید.
5
برای نگهبانی داوطلب شده بود. به او گفتند: «یادت باشه به تو اسلحه نمیدهیمها!» بهنام هم ابرو بالا انداخت و گفت: «ندهید. خودم نارنجک دارم!» با همان نارنجک دخل یک جاسوس نفوذی را آورد.
6
زیر رگبار گلوله، بهنام سر میرسید. همه عصبانی میشدند که آخر تو اینجا چه کار میکنی. بدو توی سنگر... بهنام کاری به ناراحتی بقیه نداشت. کاسه آب را تا کنار لب هر کدام بالا میآورد تا بچهها گلویی تازه کنند.
7
اولش شده بود مسئول تقسیم فانوس میان مردم. شهر به خاطر بمباران در خاموشی بود و مردم به فانوس نیاز داشتند. بمباران هم که میشد، بهنام سیزده ساله بود که میدوید و به مجروحین میرسید.
8
از دست بنیصدر آه میکشید که چرا وعده سر خرمن میدهد. بچههای خرمشهر با کوکتل مولوتف و چند قبضه «کلاش» و «ژ3» مقابل عراقیها ایستاده بودند، بعد بنیصدر گفته بود که سلاح و مهمات به خرمشهر ندهید. بهنام عصبانی بود. مردم در شلیک گلوله هم باید قناعت میکردند.
9
به سقوط خرمشهر چیزی نمانده بود. بهنام میرفت شناسایی، چند بار او را گرفته بودند، اما هر بار زده بود زیر گریه و گفته بود: «دنبال مامانم میگردم، گمش کردم.» عراقیها هم ولش میکردند. فکر نمیکردند که بچه سیزده ساله برود شناسایی.
10
یک بار رفته بود شناسایی، عراقیها گیرش انداختند و چند تا سیلی آب دار به صورتش زدند. جای دستهای سنگین مأمور عراقی روی صورت بهنام مانده بود. وقتی برمیگشت، دستش را گرفته بود روی سرخی صورتش. هیچ چیز نمیگفت. فقط به بچهها اشاره کرد که عراقیها فلان جا هستند. بچهها هم راه افتادند.
سی سال بعد...
چندی پیش در خبرهای آمده بود: پیکر بهنام محمدی نوجوان شهید سیزده ساله دفاع مقدس؛ سی سال پس از به شهادت رسیدنش از قبرستان کلگه به قبرستان شهدای گمنام نفتک در مسجد سلیمان انتقال می یابد تا محل انس عاشقان شهادت و دفاع شود.
۵-
بهنام از دست خانواده فرار کرد و به خرمشهر برگشت!
خاطره ای از محمدرحمان نظام اسلامی
صالحی پیراهن را از تن درمیآورد و با سینهای لخت و ستبر به دل دشمن میزد و وقتی دیرتر از همه به پایگاه برمیگشت، فکر میکردیم شهید شده است. یک روز جلوی مسجد اصفهانیها بهنام محمدی را دیدم که سرنیزهای در دست داشت و با خشم، آسفالت را میکند. علت را پرسیدم...
خاطره جانباز «محمدرحمان نظام اسلامی» به شرح زیر است:
آن روزها همکلاسی ما بهروز و فرامرز مرادی، سید صالح موسوی و تعدادی دیگر شکارچیان تانک بودند. آنها برای جلوگیری از پیشروی تانکها از صبح به میدان راهآهن، فعلیه و شلمچه میرفتند و آنقدر آرپیجی میزدند که از گوششان خون سرازیر میشد!
صالحی پیراهن را از تن درمیآورد و با سینهای لخت و ستبر به دل دشمن میزد و وقتی دیرتر از همه به پایگاه برمیگشت، فکر میکردیم شهید شده است. یک روز جلوی مسجد اصفهانیها بهنام محمدی را دیدم که سرنیزهای در دست داشت و با خشم، آسفالت را میکند. علت را پرسیدم، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «مگر خبر نداری کاکا؟ بچهها میگویند «صالی» را کشتهاند ... با همین سرنیزه از عراقیها انتقامش را میگیرم ... من و «صالی» با هم خیلی رفیق بودیم? منو خیلی دوست داشت ...»
او را دلداری دادم و گفتم: «انشاءالله این خبر دروغ است. صالی برمیگردد».
آن روزها میدان راهآهن، کربلا بود. در آن جنگ و گریز چهل روزه بچهها دست خالی فقط با کوکتل مولوتف مقابل تانکها ایستاده بودند و بر سر هر کوی و برزن مثل برگ خزان به زمین میافتادند.
بهنام محمدی سیزده سال بیش نداشت? با برادر بزرگش «مهدی» در خرمشهر همکلاسی جلسات قرآنی بودیم. بهنام آرام و قرار نداشت? خوب به یاد دارم که وقتی بهنام را به اتفاق خانواده به اهواز فرستادند تا زیر آتش نباشند? بهنام از دست خانواده فرار کرد و به خرمشهر برگشت و به جمع پچهها پیوست!
آن روزها هیچکس فکر نمیکرد که عراق بتواند شهر را تصرف کند، اکثر خانوادهها ماندند و دفاع کردند. از جمله عموی من بود که حاضر نشد شهر را ترک کند و یک قلم جنس از مغازهاش خارج کند.
یک بار خمپارهای جلوی منزلش منفجر شد و یک خرمشهری را به شکل دردناکی شهید کرد به طوری که تکههای بدنش به خانههای اطراف پرتاب شد. به او گفتند: مگر تکههای بدن همشهریات را بر در و دیوار نمیبینی؟! زن و بچهات چه گناهی کردهاند؟ آنها را از شهر خارج کن.
روزها میگذشت، گلهای خرمشهر یکی پس از دیگری پیش چشمان ما پرپر میشدند. یک روز دوستی مجروح شد و برای معالجهاش به تهران آمدم، از پلههای بیمارستان مصطفی خمینی در که بالا میرفتم در طبقه دوم دیدن یک عکس مرا متوقف کرد و قدرت بالا رفتن را از من گرفت!
چهره آشنایی که درون طرح یک نارنجک به تابلو نصب شده بود و زیر آن نوشته شده بود: «بهنام محمدی کودک سیزده ساله خرمشهر که در زادگاهش ماند و تا آخرین نفس، مقاومت کرد و شهرش را ترک نکرد.»
۶-
روایتی از علاقه شهید «بهنام محمدی» به سردار خرمشهر
نصرت مظفرینیا در خصوص میزان آشنایی و علاقه شهید نوجوان بهنام محمدی به شهید محمد جهانآرا اظهار داشت: پس از تجاوز عراق به ایران، بهنام که بچه زرنگ و باهوشی بود با شهید «محمد جهانآرا» همکاری میکرد؛ به طوری که خبرهایی را از وضعیت نیروهای عراق برای رزمندهها میآورد.
وی ادامه داد: بنده تا 20 روز بعد از حمله عراق در خرمشهر بودم؛ عراقیها خانه و زندگی ما را غارت کردند؛ بعد از 20 روز که در خرمشهر بودیم، رزمندهها به ما گفتند باید از شهر برویم چون امکان اشغال آن وجود دارد؛ در این گیرودار بهنام داشت به طرف ما میآمد، اسلحه روی دوشش بود؛ چون جثه کوچکی داشت، اسلحه روی زمین کشیده میشد؛ به او گفتم «بهنام تو بچهای و نمیتوانی بجنگی، بیا باهم از شهر برویم».
مظفرینیا گفت: هنوز هم متحیرم، بهنام 13 ساله بود اما غیرت یک مرد 30 ساله از برق چشمهایش پیدا بود؛ گفت «اگر من نجنگم عراقیها خواهرها و برادرهای ما را میبرند» به او گفتم «مادر! قربانت بروم، بیا از اینجا برویم» او فریاد میزد «مادر من نمیآیم، من میخواهم غلام امام حسین (ع) باشم، او را دوست دارم، میخواهم برایش سفره پهن کنم، تو از شهر برو بیرون، تو را به خدا برو».
مادر شهید «بهنام محمدی» گفت: بهنام بر این اعتقاد داشت که مادرها نباید بچههایشان را لوس تربیت نکنند و باید آنها را مرد جنگ بار بیاورند؛ دوستان شهید محمدی میگفتند «وقتی عراقیها زنان و مردان را به اسارت میبردند، بهنام از شدت ناراحتی زمین را میکند و میگفت خدایا کمک کن تا همه دشمنان را به رگبار ببندم».
وی بیان کرد: بهنام یک ماه پابرهنه جنگید، یک عراقی را به هلاکت رساند؛ او یکبار برای بررسی منطقه، بالای نخلی رفته بود که صورتش خراش برداشت؛ این نوجوان 13 ساله دو تانک عراقی را منفجر کرد و سپس در 28 مهر ماه، در نزدیکی فروشگاه فرهنگیان در خیابان آرش خرمشهر با اصابت ترکش به شهادت رسید.
مظفرینیا یادآور شد: شب قبل از شهادت بهنام، در خواب مرد قد بلندی را دیدم که لباس مشکی به تن و شال سبز داشت و سوار بر اسب بود؛ او بهنام را صدا زد و سوار اسباش کرد؛ خیلی فریاد زدم «بهنام کجا میروی؟» آن مرد گفت «منم، حسین»؛ او بهنام را با خود برد؛ پسرم مدتها مفقود بود، خوشا به حال بهنام که خیلی زیبا رفت.
وی خاطرنشان کرد: شهید «محمد جهانآرا» هم بهنام را بسیار دوست داشت و میگفت «اطلاعاتی که از وضعیت عراقیها میخواهیم، بهنام برای من میآورد»؛ تا زمانی که بهنام زنده بود؛ بهنام هم عاشق شهید جهانآرا بود و میگفت «جهانآرا دایی من است و به من گفته برو غسل شهادت بکن» بنده هم نوجوانم را که نخستین فرزندم بود، با دستهای خودم غسل شهادت دادم.
مادر شهید محمدی که مادر شهید مفقود «بهزاد محمدی» نیز هست، افزود: بهزاد 16 ساله بود، او هم در اواخر جنگ تحمیلی به جبهه رفت و دیگر از او خبر ندارم.
وی با اشاره به تلاشهای بیدریغ شهیدان جهانآرا و خانواده وی گفت: خانواده شهید جهانآرا، از همان ابتدای انقلاب اسلامی، حضور فعالی داشتند، مادر آنها که خداوند غریق رحمتش کند، زنی مؤمن بود، فرزندانش را خیلی دوست داشت اما به خاطر اسلام آنها را در راه رضای خدا فدا کرد.
شهید «بهنام محمدی» در بهمنماه سال 1345 در مسجد سلیمان به دنیا آمد؛ از همان دوران کودکی با سختیها و دشواریهای زندگی آشنا شد و موجب شد برای مبارزات عالی و ارزشمند در عرصه زندگی آمادگی بیشتر به دست آورد. بهنام با استفاده از توان و جسارت خود توانست، اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورده و در اختیار فرماندهان جنگ قرار دهد؛ این نوجوان 13 ساله خرمشهری، در بیست و هشتمین روز از آغاز جنگ تحمیلی بر اثر اصابت ترکش خمپاره در خرمشهر به شهادت رسید.
۷-